|
مشكل خريد خانه
جوانى مى گويد:
«منزلى خريدم، امّا
مى دانستم كه براى
اداى تمام پول خانه
توانايى ندارم و
خداوند بايد به من
كمك كند. شب چهارشنبه
كه به مسجد جمكران
مشرف شدم، بعد از
نماز تحيّت دعا كردم
و گفتم: آقا ما را
ببخشيد كه براى
خواسته هاى كوچك پيش
شما مى آييم. و الاّ
بايد خواسته ما فقط
سلامتى و ظهور و
تعجيل در فرج شما
باشد و بايد از خدا
بخواهيم كه به ما
توان پيروى از شما را
عنايت كند، ولى از
آن جا كه شما سرچشمه
فيض هستيد و من جاى
ديگرى را نمى شناستم،
مى خواهم كه در اداى
قرضِ خانه مرا كمك
كنيد.
بعد از دعا براى
تجديد وضو به وضوخانه
قديمى رفتم. سيدى از
سادات شريف قم را كه
قبلا مى شناختم،
ديدم. او بعد از
احوالپرسى گفت:
شنيده ام مى خواهى
خانه بخرى؟
گفتم: بله.
گفت: براى من هم صد
هزار تومان در نظر
بگير. بعد چكى به من
داد. روز موعود به
بانك رفتم، ولى چيزى
در حساب نبود. كمى
نگران شدم. خواستم از
بانك خارج شوم كه
جوانى پرسيد: چك شما
از چه كسى است؟
نام سيد را گفتم و او
صد هزار تومان به من
داد و گفت: اين پول
مال همين حساب است.
بدين ترتيب مشكل خريد
خانه من به لطف آقا
امام زمان(عليه
السلام) برطرف شد».
شفاى پيوند انگشتان
يكى از خدمه جمكران
به نام آقاى «ع ـ ف»
مى گويد:
«انگشتان شخصى زير
دستگاه، ضربه
مى خورَد. همان جا
نيّت مى كند كه اگر
انگشتان او خوب شود و
در عمل، پيوند كامل
بگيرد، اولين چيزى كه
مى سازد به نيّت حضرت
مهدى(عليه السلام) به
مسجد جمكران بياورد.
الآن انگشتان او
پيوند خورده و خوب
شده است و با همان
انگشتان كار مى كند.
او با دست خود گلدانى
برنجى ساخت و به
عنوان هديه به مسجد
مقدّس جمكران آورده و
آن را تحويل دفتر
هدايا و نذورات داده
است».
شفاى بيمار
آقاى «ع ـ الف»
مى گويد:
«مدّت سه سال بود كه
از بيمارى «فيستول»
رنج مى بردم تا
اين كه با گرفتن عكس
رنگى و تشخيص دكتر
تصميم قطعى به بسترى
شدن در «بيمارستان
نكويى قم» و عمل
جراحى گرفتم. قبل از
عمل و رفتن به
بيمارستان، شب
چهارشنبه، پنجم شعبان
به مسجد جمكران مشرف
شده و با انجام
مستحبّات مسجد و توسل
به حضرت مهدى(عليه
السلام) روانه
بيمارستان شدم.
مقدمات عمل فراهم شد.
از سينه ام عكس
گرفتند. 24 ساعت قبل
از عمل در بيمارستان
بسترى بودم. وقتى
دكتر مرا در راهرو
ديد، گفت: براى عمل
آمدى؟ و ادامه داد:
چاقوى ما تيز است.
صبح پنجشنبه مرا روى
تخت عمل جراحى
خواباندند و سِرم وصل
شد. من در همان حال
به امام زمان(عليه
السلام) متوسل بودم.
همين كه خواستند مرا
بى هوش كنند، ناگهان
آقاى دكتر گفت: شما
احتياج به عمل
نداريد. ناراحتى شما
برطرف شده است».
شفاى سوختگى
برادر «ح» مى گويد:
«غروب ماه مبارك
رمضان، موقع افطار
بود كه بر اثر انفجار
ترقه، آتش سوزى مهيبى
رخ داد و دو برادرم
سوختند; محمّد رضا
65% و مجتبى 35% .
آنها را در بيمارستان
سوانح و سوختگى شهيد
مطهرى بسترى كرديم.
روز بعد كه به
بيمارستان مراجعه
كردم، نتوانستم آن دو
را بشناسم. چون بر
اثر سوختگى شديد سر و
صورت، قابل شناسايى
نبودند. بعد از سه
روز، دكتر كلانترى،
رئيس بيمارستان اظهار
داشت كه بيماران
بالاى 45% سوختگى
امكان زنده ماندن
ندارند. برادران من
وضع خيلى وخيمى
داشتند و دكتر از
معالجه آنها قطع اميد
كرده بود.
با توكل به خدا آنها
را به منزل آورديم و
با كمك دكتر خصوصى و
استفاده از سِرم و
تقويت، يكى دو هفته
آنها را زنده نگه
داشتيم و براى بهبودى
و شفاى آنها گوسفندى
نذر كرديم.
خواهرم كه همسر شهيد
است، خواب ديده بود:
امام زمان(عليه
السلام) به او فرموده
بود كه من شفاى
مريض هاى شما را از
خداوند خواسته ام،
نگران نباشيد! از آن
به بعد حال برادرانم
رو به بهبود رفت و
الحمدللّه به بركت
دعاى امام زمان(عليه
السلام) شفا گرفتند».
عنايت حضرت به زوّار
خود
آقاى سيد مرتضى
حسينى، معروف به ساعت
ساز قمى كه از اشخاص
با حقيقت و متديّن قم
و در نيكى و پارسايى
مشهور و معروف است،
حكايت مى كند:
«يك شب پنج شنبه در
فصل زمستان كه هوا
بسيار سرد بود و برف
زيادى در حدود نيم
متر روى زمين را
پوشانده بود، توى
اتاق نشسته بودم.
ناگاه يادم آمد كه
امشب شيخ محمّد تقى
بافقى(رحمه الله) به
مسجد جمكران مشرف
مى شود، امّا با خود
گفتم كه شايد ايشان
به واسطه اين هواى
سرد و برف زياد،
برنامه امشب جمكران
را تعطيل كرده باشند،
ولى دلم طاقت نياورد
و به طرف منزل شيخ
راه افتادم. او در
منزل نبود; در مدرسه
هم نبود. به هر كس كه
مى رسيدم، سراغ ايشان
را مى گرفتم تا
اين كه به «ميدان
مير» كه سر راه
جمكران است، رسيدم.
در آن جا به نانوايى
رفتم كه نانوا از من
پرسيد: چرا مضطربى؟
گفتم: در فكر حاج شيخ
محمّد تقى بافقى(رحمه
الله)هستم كه مبادا
در اين هواى سرد و
برف زياد كه بيابان
پر از جانور است; به
مسجد رفته باشد. آمدم
تا او را ببينم و
مانع رفتن او شوم.
نانوا گفت: معطل نشو!
چون حاج شيخ با چند
نفر از روحانى ها به
طرف جمكران رفتند.
با عجله به راه
افتادم. نانوا پرسيد:
كجا مى روى؟ گفتم:
شايد به آنها برسم و
بتوانم آنها را
برگردانم يا شايد چند
نفرى را با وسيله
دنبال آنها بفرستم.
نانوا گفت: اين كار
را نكن! چون قطعاً به
آنها نمى رسى و اگر
به خطرى برخورد نكرده
باشند، الان نزديك
مسجد هستند.
بسيار پريشان بودم.
زيرا مى ترسيدم كه با
آن همه برف و كولاك،
مبادا برايشان پيش
آمدى شود. چاره اى
نداشتم. به منزل
برگشتم. به قدرى
ناراحت بودم كه اهل
خانه هم از پريشانى
من مضطرب شدند. خواب
به چشمانم نمى آمد.
مشغول دعا شدم تا
اين كه نزديك سحر
چشمم گرم شد و در
خواب، حضرت مهدى(عليه
السلام) را ديدم كه
وارد منزل ما شد و به
من فرمود: «سيد مرتضى
چرا مضطربى؟»
گفتم: اى مولاى من!
به خاطر حاج شيخ
محمّد تقى بافقى است
كه امشب به مسجد رفته
و نمى دانم بر سر او
چه آمده است؟
فرمود: سيد مرتضى!
گمان مى كنى كه من از
حاج شيخ دور هستم؟
وسايل استراحت او و
يارانش را فراهم
كرده ام.
بسيار خوشحال شدم. از
خواب برخاستم و به
اهل منزل كه از من
پريشان تر بودند،
مژده دادم و صبح زود
رفتم تا بدانم آيا
خوابم درست بود يا
نه؟ به يكى از ياران
حاج شيخ رسيدم، گفتم:
دلم مى خواهد جريان
ديشب خود را در
جمكران برايم تعريف
كنى.
گفت: ديشب ما و حاج
شيخ به سمت مسجد
جمكران حركت كرديم.
در آن هواى سردو برفى
وقتى از شهر خارج
شديم، يك حرارت و شوق
ديگرى داشتيم كه در
روى برف از زمين خشك
و روز آفتابى سريع تر
مى رفتيم. در اندك
زمانى به مسجد رسيديم
و متحير بوديم كه شب
را در آن سرما چگونه
به صبح برسانيم.
ناگهان ديديم كه جوان
سيدى كه به نظر 12
ساله مى نمود، وارد
شد و به حاج شيخ گفت:
مى خواهيد برايتان
كرسى، لحاف و آتش
حاضر كنم؟
حاج شيخ گفت: اختيار
با شماست.
سيد جوان از مسجد
بيرون رفت. چند دقيقه
بيش تر طول نكشيد كه
برگشت و با خود كرسى،
لحاف و منقلى پر از
زغال و آتش آورد و در
يكى از اطاق ها
گذاشت. جوان وقتى
خواست برود از حاج
شيخ سئوال كرد: آيا
چيز ديگرى هم احتياج
داريد؟
ـ خير. يكى از ما
گفت: ما صبح زود
مى رويم. اين وسائل
را به چه كسى تحويل
دهيم؟
فرمود: هر كس آورد،
خودش خواهد برد. و
بعد از اتاق ما خارج
شد.
ما تعجب كرده بوديم
كه اين سيد چه كسى
بود و اثاثيه را از
كجا آورده بود. الان
هم از اين فكر بيرون
نرفته ايم. لبخند زدم
و به او گفتم: من
مى دانم كه آن سيد
جوان چه كسى بود. بعد
سرگذشت اضطراب و خواب
خود و فرمايش حضرت را
به او گفتم و يادآور
شدم: من از منزل
بيرون نيامدم، مگر
اين كه راست بودن
خواب خود را ببينم و
الحمدللّه كه فهميدم
و ديدم كه مولايم
امام زمان(عليه
السلام) از حاج آقا
شيخ محمّد تقى بافقى
و ساير نماز گزاران
مسجد خود غافل نيست».
رفع مشكلات
مرحوم شيخ على اكبر
نهاوندى از كتاب
«انوار المشعشعين» كه
در تاريخ قم است، نقل
مى نمايد:
«سيد عبدالرحيم، خادم
مسجد جمكران حكايت
كرد كه در سال 1322
مرض وبا شيوع پيدا
كرد. بعد از گذشتن
وَبا، روزى به مسجد
جمكران رفتم. مرد
غريبى را ديدم كه در
آن جا نشسته بود. از
احوال او و اين كه
چرا به اين مكان آمده
است، پرسيدم. او گفت:
من ساكن تهران هستم و
اسمم مشهدى على اكبر
است. مغازه اى داشتم
و از قبيل دخانيات
خريد و فروش مى كردم.
به خاطر اين كه به
مردم نسيه داده بودم
وعده زيادى از آنها
هم به مرض وبا از
دنيا رفتند،
سرمايه ام از بين رفت
و دستم خالى شد. حالا
به قم آمدم. وقتى
اوصاف اين مسجد را
شنيدم به اين جا آمدم
تا آن كه شايد حضرت
حجة(عليه السلام)
نظرى بفرمايد و
حاجاتم را برآورد.
مشهدى على اكبر سه
ماه در مسجد ماند و
مشغول عبادت بود و
رياضت هاى بسيارى
كشيد; گرسنگى، عبادت
و گريه زياد. روزى به
من گفت: مقدارى از
كارم اصلاح شده، ولكن
هنوز به انجام نرسيده
است و تصميم دارم به
كربلا بروم.
يك روز كه از شهر به
طرف مسجد جمكران
مى رفتم در بين راه
او را ديدم كه پياده
به كربلا مى رود. سفر
او مدّت شش ماه طول
كشيد. بعد از اين
مدّت روزى از مسجد
جمكران به طرف شهر
مى رفتم. در همان
مكانى كه هنگام رفتن،
او را ديده بودم، باز
هم ملاقاتش نمودم كه
از كربلا بر مى گشت.
پس از احوال پرسى و
تعارفات، گفت: در
كربلا چنين معلوم شد
كه انجام مطلبم و
برآورده شدن حاجتم در
همين مسجد جمكران
خواهد بود. به همين
خاطر به مسجد مى روم.
اين بار نيز دو سه
ماه در مسجد ماند و
در يكى از حجرات منزل
گرفت و مشغول رياضت و
عبادت بود. روز پنجم
يا ششم ماه مبارك
رمضان بود كه از مسجد
به شهر آمد تا به
تهران برود. او را به
منزل خود بردم و شب
را ميهمان من بود.
پرسيدم: حاجتت چه شد؟
گفت: حاجتى كه خواستم
برآورده شد.
گفتم: چگونه و از چه
راهى؟
گفت: چون تو خادم
مسجد هستى براى تو
نقل مى كنم و براى
احدى نقل نكرده ام.
در مدتى كه در مسجد
حجره گرفته بودم با
شخصى از اهالى روستاى
جمكران قرارداد بستم
كه هر روز يك قرص
نانِ جو به من بدهد
تا بعداً كه جمع شد،
پولش را بدهم. يكى از
روزها كه پيش او رفتم
از دادن نان خوددارى
كرد. برگشتم و به كسى
ابراز نكردم. چهار
روز براى خوردن چيزى
نداشتم از علف هاى
كنار جوى مى خوردم تا
آن كه به اسهال مبتلا
شده و بى حال افتادم
و ديگر قوّت برخاستن
نداشتم. فقط براى
عباداتِ واجبم قدرى
به حال مى آمدم. روز
چهارم هم تمام شد و
نصف شب فرا رسيد.
ديدم كه طرفِ كوه
دوبرادران روشن شد و
نورى مى درخشد; به
گونه اى كه تمام
بيابان روشن شده بود.
ناگهان احساس كردم كه
شخصى پشت در حجره است
و مى خواهد در را باز
كند. با حالت ضعف و
ناتوانى برخاستم و در
را باز كردم. سيدى را
با شوكت و جلالت
مشاهده نمودم. سلام
كردم كه در اين هنگام
هيبت او مرا گرفت و
نتوانستم سخن بگويم
تا آن كه جلو آمد و
كنار من نشست و
فرمود: جدّه ام
فاطمه(عليها السلام)
در نزد پيامبر(صلى
الله عليه وآله
وسلم)شفيع شد كه
پيامبر حاجت تو را
برآورد و جدّم نيز آن
را به من واگذار
نمود.
سپس فرمود: به وطن
خود مراجعت كن كه
كارَت خوب خواهد شد.
پيامبر فرمود كه
برخيز و برو. زيرا
اهل و خانواده ات
منتظرند و بر آنها
سخت مى گذرد.
در اين هنگام به دلم
افتاد كه اين بزرگوار
حضرت حجة(عليه
السلام) مى باشد. عرض
كردم: اين سيد
عبدالرحيم، خادم
مسجد، چشمش نابينا
شده است. شما به او
شفا دهيد. فرمود:
صلاح او همان است كه
به همين حالت باشد.
سپس فرمود: با من بيا
تا به مسجد برويم و
نماز بخوانيم.
برخاستم و با حضرت از
حجره بيرون آمديم تا
نزديك چاهى رسيديم كه
در نزديك درب مسجد
مى باشد. ناگهان شخصى
از چاه بيرون آمد و
حضرت با او سخنانى
فرمود كه من نفهميدم.
سپس در صحن مسجد
مقدارى قدم زديم. در
اين هنگام مشاهده
نمودم كه شخصى از
مسجد خارج شد و ظرفى
آب در دست داشت و به
طرف ما آمد. ظرف آب
را به حضرت داد تا آن
بزرگوار وضو گرفت. پس
از آن به من فرمود:
از اين آب وضو بگير.
من هم وضو گرفتم و
داخل مسجد شديم. به
آقا و مولايم عرض
كردم: يابن
رسول اللّه! چه وقت
ظهور مى كنيد؟
حضرت از اين سئوال
خوشش نيامد و با تندى
فرمود: اين سؤال ها
به تو نيامده است.
عرض كردم: مى خواهم
از ياوران شما باشم.
فرمود: هستى، ولى تو
نبايد از اين مطالب
سؤال كنى.
ناگهان از نظر غايب
شد، ولى صداى آن
بزرگوار را از ميان
ايوان مسجد مى شنيدم
كه مى فرمود: هر چه
زودتر به وطن خود
مراجعت كن كه اهل و
عيالت منتظر مى باشند
و عيالت هم عَلويّه
است.
نجات از چنگ مأموران
رضاخان پهلوى
مرحوم آية اللّه حاج
شيخ مرتضى حائرى
مى نويسد:
«آقاى حاج شيخ
عبداللّه مهرجردى از
وعاظ مشهور خراسان
است و من متجاوز از
چهل سال است كه ايشان
را خوب مى شناسم;
انسان فاضل و با
محبتى است. او گفت:
در زمان رضا شاه
پهلوى در اواخر سلطنت
او كه خيلى بر اهل
علم سخت گرفته بود،
خصوصاً نسبت به مشهد
مقدّس و تقريباً
معافيت طلبگى نيز
منسوخ شده بود، حتى
خود نگارنده پس از
فوت مرحوم والد،
مشمول بودم و بيم
احضار به نظام وظيفه
بود، روى اين جهت
آقاى حاج شيخ سابق
الذكر به مرحوم آقاى
شيخ حسن على اصفهانى
مراجعه مى كند كه
ايشان حاج شيخ معظم
را راهنمايى معنوى
نمايند. چون مرحوم
حاج شيخ حسن على
اصفهانى مشهور به
دستگيرى معنوى بود.
خلاصه، ايشان به آقاى
اصفهانى معظم له
مراجعه مى نمايند.
حاج شيخ حسن على
اصفهانى پس از اِعمال
قدرت خاص، مى گويند:
حل كار شما از لحاظ
اين كه به نظام وظيفه
نروى و معاف شوى،
منوط به اين است كه
به قم و به مسجد
جمكران بروى و به
حضرت صاحب الامر(عليه
السلام)متوسل شوى.
آقاى حاج شيخ
عبداللّه مهرجردى به
قم مى آيند و به مسجد
جمكران مى روند و
متوسل مى شوند. در
نتيجه، خواب مى بينند
كه در مسجد يا حياط
آن هستند و على
الظاهر خادمه اى به
ايشان مى گويد كه
حضرت حجت(عليه
السلام) در همين
مجاور مسجد تشريف
دارند و حاج شيخ
مزبور را خدمت
امام(عليه السلام)
راهنمايى مى نمايد.
مى گفت: در آن حال
سيگار هم نكشيدم كه
خدمتشان رسيدم و عرض
ادب و سلام كردم و در
ضمن، اطراف مسئله شرب
تتن كه اصوليين و
اخباريين در حرمت و
حليّت آن اختلاف
دارند، خدمتش صحبت
كردم. البته مقصود من
اظهار فضل بود كه
مثلا آقا بداند كه من
اهل فضل و تحصيل
هستم. مثل اين كه آقا
خيلى اين اصلِ مثبت
را تحويل نگرفت. يادم
نيست خود آقا، يا من،
صحبت معافيت از نظام
را پيش كشيديم كه
فرمود: ما آن را
تقريباً درست كرديم.
از خواب بيدار شدم.
از سابق يك معافيت يك
ساله به عنوان مرض يا
عذر ديگر كه يادم
نيست، داشتم. هر موقع
كه نياز به نشان دادن
مى افتاد، همان برگ
موقت كه مدت ها وقتِ
آن تمام شده بود را
نشان مى دادم و رفع
گرفتارى مى شد. تا
چند سال اين طور بود
تا آن كه مشمول
بخشودگى گرديد. چون
رسم اين بود كه مثلا
بعد از ده سال،
متولدين ده سال قبل
را كه به عللى موقّت
از قبيل مرض يا كفالت
به نظام نيامده
بودند، معاف مى كردند
و اين اعجاز است.
براى آن كه اولا برگ
دولتى كه بى تاريخ
نيست و با يك نظر
معلوم مى شود كه وقت
آن گذشته است و اگر
بر فرض محال هم
بى تاريخ باشد، مأمور
مى گويد كه اين برگ
اعتبار ندارد. گذشته
از آن، پرونده در
اداره مربوطه بود و
بايد هر سال اسم
ايشان بيرون بيايد و
ايشان را احضار
نمايند. اين قصه را
ايشان چند سال قبل
براى من نقل كرد. پس
از آن گفتم: وجود
امام زمان(عليه
السلام)نزد من مانند
روز روشن است».
شفاى كسى كه لال شده
بود
اين جانب «ع ـ م»
فرزند حسين، ساكن
شاهرود، در اثر اصابت
ضربه اى به جمجمه ام
بى هوش شدم و به
بيمارستان منتقل و
بعد از 48 ساعت به
منزل انتقال يافتم;
در حالى كه در اثر آن
ضربه، قوه گويايى خود
را از دست داده و لال
شده بودم. به چند
دكتر در تهران و
شهرستان ها مراجعه
نمودم، ولى نتيجه اى
حاصل نشد. تصميم
گرفتم براى زيارت به
قم بيايم و در شب
چهارشنبه([1]
[2]
)
براى شفا به مسجد
مقدّس جمكران مشرف
شوم. به حمدللّه موفق
شدم و صبح چهارشنبه
براى اداى نماز صبح
از خواب بيدار شدم و
در حالت لالى، مثل
قبل، رو به قبله
ايستادم كه نماز
بخوانم. ناگهان در
وسط نماز متوجه شدم
كه مى توانم حرف
بزنم. به بركت عنايت
امام زمان(عليه
السلام)زبانم باز شد
و بقيّه نماز را با
حالت عادى خواندم.
شفاى دست هاى فلج شده
آقاى «خ»، يكى از
خدمتگزاران مسجد
مقدّس جمكران
مى نويسد:
«اغلب شب ها به
اقتضاى كار روابط
عمومى تا صبح بيدار
مى ماندم، ولى آن شب
به خاطر خستگى زياد
براى استراحت رفتم كه
خوابم نبرد.
بى اختيار به روابط
عمومى مسجد برگشتم تا
به اوضاع سركشى كنم.
به مسجد مردانه كه
بنّايى مى كردند،
رفتم. يكى گفت:
مى گويند در مسجد
زنانه زير زمين كسى
شفا گرفته است.
گفتم: اطلاع ندارم. و
از روابط عمومى با
مسئول مسجد زنانه
تماس گرفتم كه تأييد
كرد.
گفتم كه به هر
وضعيّتى كه هست ايشان
را براى مصاحبه به
روابط عمومى راهنمايى
كنند. چند دقيقه بعد،
خانم شفا يافته در
معيّت چندين زن كه او
را محافظت مى كردند
تا از هجوم جمعيت در
امان باشد به مركز
روابط عمومى آمد. زن
شفا يافته به شدّت
خسته به نظر مى رسيد.
چون جمعيت زيادى از
خانم ها براى تبرّك
به او هجوم آورده
بودند. با اين كه
درهاى روابط عمومى
بسته بود، زائرين از
دريچه كوچك، مرتب
اشياى مختلفى را براى
تبرك شدن به داخل
پرتاب مى كردند.
به ايشان گفتم كه
خودش را معرفى كند.
گفت: «ط ـ ج» فرزند
عبدالحسين، شماره
شناسنامه 29، ساكن
مشهد مقدّس هستم و در
خيابان خواجه ربيع
خانه داريم. انگشتان
هر دو دستم فلج بود;
سه انگشت دست راست و
انگشتان دست چپم به
هم چسبيده بود كه
قادر به انجام هيچ
كارى نبودم. علت
بيمارى ام اين بود كه
وقتى پانزده سال قبل،
خبر مرگ برادرم را به
من دادند به حالت غش
افتادم. وقتى به هوش
آمدم، متوجه شدم كه
دست هايم فلج مانده
است. شوهرم كه فرد
ملاّكى بود، پس از
اين واقعه با زن
ديگرى ازدواج كرد و
بچه هايم را هم از من
گرفت. اين اوضاع به
وضع جسمى و روحى من
لطمه شديدى وارد
آورد. در طول اين
پانزده سال به
دكترهاى زيادى مراجعه
كردم; از جمله دكتر
مصباحى كه مطب او در
خيابان عشرت آباداست
و دكتر حيرتى كه مطب
او نيز در خيابان
عشرت آباد است و دكتر
رحيمى كه در
بيمارستان بنت الهدى
كار مى كند.
همچنين در تهران هم
براى فيزيوتراپى در
بيمارستان شفا
يحيائيان نوبت گرفته
بودم كه به علت كمبود
بودجه نتوانستم بروم.
قبل از آمدن به قم،
پيش دكتر برزين نرواز
رفتم و چند بار دستم
را زير برق گذاشتم،
ولى سودى نداشت و
دردى نيز همراه
بى حسى توى دستم بود
كه هميشه قرص مسكن
مى خوردم.
چند روز قبل به اتفاق
سه نفر از خانم ها از
مشهد عازم زيارت حضرت
عبدالعظيم(عليه
السلام) شديم. سپس
براى زيارت به طرف قم
و مسجد جمكران راه
افتاديم و به منزل
دامادم كه اهل شيروان
و ساكن قم است، رفتيم
تا به مسجد جمكران
آمديم و پس از به جا
آوردن آداب مسجد در
مجلس جشنى كه به
مناسبت «عيدالزهرا»
بود، شركت كردم. مجلس
با شادى و سرور توأم
بود و معنويت خاصى
داشت و پس از اجراى
برنامه و خواندن
دعاى توسل منقلب شدم
و بى اختيار عرض
كردم: آقا، امام
زمان! من شفا
مى خواهم.
حالت عجيبى داشتم.
ناگاه احساس كردم
نورهايى عجيب را از
دور و نزديك مى بينم.
متوجه شدم كه انگار
دارند انگشتان و
دست هايم را مى كشند.
دستم صدا مى كرد.
فهميدم شفا
گرفته ام».
]
يكى از خانم هايى كه
همراه آن زن آمده
بود، گفت:
«من بغل دست اين خانم
بودم كه متوجه شدم
ايشان سه مرتبه گفت:
يا صاحب الزمان! و
دست هايش را در هوا
تكان داد و صورتش
كاملا برافروخته شد».
]
موضوع را از خانم «ز
ـ ك»، فرزند رضا كه
از همراهان ايشان و
در خيابان خواجه ربيع
سكونت دارد، جويا
شديم كه گفت:
«من ايشان را كاملا
مى شناسم و پانزده
سال است كه دست هايش
فلج است».
شفاى زن سرطانى
خانم «ن ـ پ» 27
ساله، متأهل و ساكن
تهران، سرآسياب و
همسر آقاى «ا ـ ز»
سرپرست مكانيك
ماشين هاى سنگين شركت
هپكو.
بيمارى: سرطان كبد و
طحال.
پزشك معالج: دكتر
كيهانى متخصص سرطان
در بيمارستان آزاد.
نقل از پدر نامبرده،
آقاى «ع ـ پ»
«مدتى بود كه دخترم
هر روز لاغر و نحيف
مى شد تا اين كه موجب
ناراحتى ما شد. ابتدا
او را نزد دكتر سيد
محمّد سه دهى برديم.
ايشان پس از انجام
معاينات گفت: كار من
نيست. بايد او را پيش
دكتر كيهانى ببريد.
وقتى به آقاى دكتر
كيهانى مراجعه كرديم،
ايشان بلافاصله او را
در بيمارستان آزاد،
بسترى كرد.
عسكبردارى هاى متعدد
صورت گرفت و از جمله،
توسط دكتر كلباسى
تكّه بردارى به عمل
آمد.
دكتر كلباسى گفت:
متأسفانه، كار تمام
شده است و زخم سرطان،
طحال و كبد را پر
كرده است و درمان هم
نتيجه اى ندارد و در
صورت انجام شدن يا
نشدن عمل، مريض شش
ماه بيش تر زنده
نخواهد ماند. شما هم
بى جهت خرج نكنيد،
ولى براى دلخوشى شما،
پنجاه جلسه، شيمى
درمانى مى كنيم.
من همان شب خدمت آقاى
«م ـ ح» كه از اعضاى
هيأت امناى مسجد
مقدّس جمكران است،
زنگ زدم و تقاضاى دعا
نمودم. هفته بعد هم
به مسجد جمكران رفتيم
و در آن جا مانديم.
من از حضرت مهدى(عليه
السلام) شفاى دخترم
را خواستم. هيأت
محبّان پنج تن آل
عباى تهران هم بودند.
علاوه بر توسل، نذر
گوسفند و وليمه اى را
در مسجد جمكران
نمودم.
پرونده بيمارى فرزندم
را به آمريكا نزد
فرزندم كه در آن جا
است، فرستادم. او
پرونده را به چند نفر
از متخصصين سرطان
نشان داد. آنها هم
نظريه دكتر كيهانى را
تأييد نمودند. خلاصه،
هر چه توانستنم در
اين راه جدّ و جهد
كردم. از جمله،
بيمارستانى كه در
مكزيك با داروهاى
گياهى بيماران را
درمان مى كند نيز
داروهاى گياهى دادند،
امّا مثمر ثمر واقع
نشد. مهم تر از همه
اين كه توسلات خود را
به ائمه هدى(عليهم
السلام) مخصوصاً حضرت
حجّت(عليه السلام)
قطع نكردم و به نذر و
نيازها ادامه دادم.
جلسه هشتم شيمى
درمانى بود كه آقاى
دكتر كيهانى با تعجب
به من گفت: حاج آقا!
چه كار كردى كه ديگر
اثرى از زخم ها وجود
ندارد؟
عرض كردم: به كسى
پناه بردم كه همه
درماندگان به آن پناه
مى برند; توسل به
مولايم صاحب
الزمان(عليه السلام)
پيدا كردم.
ايشان براى اطمينان،
مجدداً عكسبردارى كرد
و آزمايشات لازم را
انجام داد و شفاى
فرزندم را تأييد كرد
و گفت: آثارى از مرض
وجود ندارد و به لطف
امام زمان(عليه
السلام) حالشان خوب
است و يقيناً شفا
گرفته است.
شفاى پسر بچه سنّىِ
حنفى
اسم من سعيد است. 12
ساله هستم و حدود يك
سال و هشت ماه به
سرطان مبتلا بودم و
دكترها جوابم كرده
بودند. 15 روز قبل،
شب چهارشنبه كه به
مسجد جمكران آمدم در
خواب ديدم كه نورى از
پشت ديوار به طرف من
مى آيد. ابتدا
ترسيدم، امّا بعد
خودم را كنترل كردم.
آن نور آمد و با بدن
من تماس پيدا كرد و
رفت. نور آن قدر زياد
بود كه نتوانستم آن
را كامل ببينم. بيدار
شدم و دوباره
خوابيدم. صبح كه از
خواب بيدار شدم، ديدم
كه مى توانم بدون عصا
راه بروم و متوجه شدم
كه حالم خيلى خوب
است. تا شب جمعه در
مسجد مانديم. آن شب
مادرم بالاى سرم
نشسته بود و قرآن
مى خواند. احساس كردم
كسى بالاى سر من آمد
و جملاتى را فرمود كه
فهميدم بايد يك كارى
را انجام دهم. سه
مرتبه هم جملات را
تكرار كرد.
به مادرم گفتم: مادر!
شما به من چيزى گفتى؟
گفت: نه!
گفتم: پس چه كسى با
من حرف زد؟
گفت: نمى دانم.
هر چه سعى كردم تا آن
جملات را به ياد
بياورم، متأسفانه نشد
و تا الآن هم يادم
نيامده است.
اهل زاهدان هستم. از
منطقه سنّى نشين
ايران به مسجد مقدّس
جمكران آمده ام تا
مولايم مرا شفا دهد.
دوست دارم زنده باشم.
دوست دارم درس
بخوانم. من كلاس پنجم
ابتدايى هستم و در
مدرسه «محمّد على
فايق» درس مى خوانم.
يك غده سرطانى در
قسمت شانه، لگن و
شكمم بود كه روز به
روز مرا ضعيف تر
مى كرد; نمى توانستم
قدم از قدم بردارم.
دكترها از درمان من
مأيوس شده بودند;
بعضى از دكترها هم به
مادرم گفتند كه بايد
پاى مرا قطع كنند.
از سه ماه قبل كه
براى نمونه بردارى
مرا عمل كردند،
نتوانستم از خانه
بيرون بيايم. توى
رختخواب افتاده بودم
و توانايى راه رفتن
نداشتم.
وقتى از همه جا و همه
كس مأيوس شديم، مادرم
مرا به جمكران آورد.
او مطمئن بود كه آقا
امام زمان(عليه
السلام) به ما جواب
رد نمى دهد چون او
پسر فاطمه(عليها
السلام) است و او
گداهاى در خانه خود
را دست خالى ردّ
نمى كرد.
بله! مادرم مطمئن بود
كه مريضى من در قم
خوب مى شود.
الآن هم كه همه
بيمارى ام بر طرف شده
است و امام زمان(عليه
السلام) شفايم داده
است، احساس واقعاً
خوبى دارم. وقتى به
دكترها مراجعه كردم،
باور نكردند كه
بيمارى من بهبود
يافته باشد. يكى از
دكترها به مادرم گفت
كه مرا پيش كدام دكتر
برده است؟
مادرم گفت: ما دكتر
ديگرى داريم. پسرم را
در قم به مسجد جمكران
بردم و امام
زمان(عليه السلام) او
را شفا داد.
پزشك ها گفتند كه
حتماً به قم و به
جمكران خواهند آمد».
]
مادر نوجوان سرطانى
شفا يافته مى گويد:
«ببخشيد! من از يك
جهت ناراحت و از يك
جهت خوشحال هستم و
لذا نمى توانم درست
صحبت كنم. ناراحتى من
اين است كه مجبورم از
اين جا بروم و
خوشحاليم از آن جهت
است كه فرزندم شفا
پيدا كرده است. پسرم
يك سال و هشت ماه
مريض بود. يك سال با
درد ساخت و سوخت امّا
چيزى به من نگفت تا
ناراحتى اش خيلى شديد
شد و دردش را اظهار
كرد. او را پيش
دكترهاى زاهدان بردم.
گفتند كه بايد اين
بچه را به تهران
ببريد. او را به
تهران آوردم و نمونه
بردارى كردند و
گفتند: غده سرطانى
است. من بى اختيار
شده و به سر و صورتم
مى زدم. از آن روز به
بعد كه مرض او را
فهميدم، خواب راحت
نداشتم و نمى دانم
شب هاى طولانى را
چطور مى گذراندم.
خواب به چشمان من
نمى آمد. آنچه بلد
بودم اين بود كه اول
به نام خدا درود
مى فرستادم و «الله
اكبر» و «لا اله الا
الله» مى گفتم. چندين
دوره تسبيح «لا اله
الا الله» گفتم. بعد!
به نام محمد(صلى الله
عليه وآله وسلم) و
بعد به نام حضرت
مهدى(عليه السلام)و
بقيه انبياى الهى
صلوات فرستادم; وقتى
خواب به چشمم
نمى آمد، نمى خواستم
بيكار باشم.
]
مادر! دكترها چه
گفتند؟
آنها مى گفتند: الان
كه بچه را از بين
بردى براى ما آوردى؟
بيمارى پسرت سرطان
است و علاجى ندارد.
گفتم: تقصير من نيست.
پسرم چيزى به من
نگفت.
به پسرم گفتند: چرا
چيزى نمى گفتى؟
گفت: من نمى دانستم
كه سرطان است.
به هر حال دكترها
عصبانى شدند. چهار
دكتر ما را جواب
كردند. به بعضى از
دكترها التماس كردم
كه گفتند: شيمى
درمانى مى كنيم تا چه
پيش آيد.
چند جلسه شيمى درمانى
كردند و هنوز او را
زير برق نگذاشته
بودند كه سعيد را به
مسجد جمكران آوردم.
وقتى به اين جا
آمديم، روز سه شنبه
بود. سعيد، شب
چهارشنبه، ساعت سه
بعد از نصف شب كه
تنها بود و من توى
مسجد بودم، خواب
مى بيند. وقتى من
آمدم، ديدم كه او
بدون عصا راه مى رود.
گفتم: سعيد جان! زود
برو چوب را بردار!
چرا بدون عصا راه
مى روى؟
گفت: من ديگر
مى توانم با پاى خودم
راه بروم و احتياجى
به عصا ندارم. مگر من
نيامدم اين جا تا
بدون چوب راه بروم؟
من و برادرش گفتيم كه
لابد شوخى مى كند،
امّا او گفت: من شفا
گرفتم و بعد خوابش را
تعريف كرد.
برادرش گفت: اگر راست
مى گويى، بنشين! سعيد
نشست.
مصادف
با 28 شهريور سال
1368. |